ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

آرامش

برای خاله مریم خواستگار اومده بود، بردمت تو اتاق، بابا جون نشسته بود رو صندلی ماساژ، دادمت بغل بابا جون، برگشتم دیدم با آرامش بغله بابایی خوابیدی... ...
19 فروردين 1391

آتلیه

امروز ساعت هشت و نیم صبح با مامان جون و عمه فهیمه رفتیم خونه ی عمه هدی در سردار جنگل، در همسایگی عمه هدی یه آتلیه عکاسیه که عمه تعریفشو خیلی می کرد، منم روز قبلش هماهنگ کردم برای شما وقت گرفتن... کتایون جون خیلی مهربون بود و خیلی محیط آتلیه شو دوست داشتم، مامان جون حسابی برای به خنده در آوردن و سرحال شدن شما تلاش کرد که حسابی ازشون ممنونم... موقع انداختن عکس، منم با دوربین خودم یه چندتایی عکس گرفتم که اینجا میزارم یادگاری از مامان ندای عکاس... اینجا قبل از اومدن کتایون جونه   و این هم هنر مامان ندااااااااااااااااااااا ...
17 فروردين 1391

8ماهگی

سلام قند عسلم امروز 15 فروردین، تقریبا یک سال از ایجاد این وبلاگ برای تو می گذره، الان که به اون روزا فکر می کنم باورم نمیشد یه روزی وقت گذشتن یه پست تو کنارم نشسته باشی و با اشتیاق به کیبرد و مامانی نگاه کنی، اصلا باورم نمی شد که مادر شدن این همه لذت داره، اصلا باورم نمی شد که اینقدر لایق باشم که همچین فرشته کوچولویی هدیه م باشه، آره عزیزم، اصلا باورم نمی شد و نمیشه، فقط به تو نگاه کردن، فقط به تو فکر کردن، فقط به تو لبخند زدن همه ی دنیامه...   عزیزم امروز هشت ماهه شدی، عزیز دلم مبارکه مبارک... دیگه کامل می شینی، خودت صاف می کنی و به اطراف نگاه می کنی، خیلی کنجکاو شدی، گاهی خودت و لوس می کنی، گاهی خجالت می کشی، ...
15 فروردين 1391

اولین سیزده به در ابوالفضل

روز یازدهم به سمت لواسان، باغ حاجی دایی راه افتادیم، قرار شد که بابایی روز دوازدهم از سفر به ما بپیونده، میشه گفت این بهترین سیزده بدری بود که داشتم... خیلی زیاد خوش گذشت، دو شب و سه روز در لواسان بودیم، کلی خاطره شد، واقعا روزهای خوبی بود... اینجا به سمت لواسان میریم... زنداییم طوطی و مرغ عشقهاشو آورده بود باغ سیزده به در ، ابوالفضل هم مجذوبشون شده حضور ابوالفضل و پریماه جون امسال یه رنگ و بوی خاص به سیزده به درمون داد زندایی تو یکی از اتاقها کرسی گذاشته بود که چه حس خوبی بود تو اون سرما، یکی از مشتریهای پرو پا قرص این کرسی هم من و پسری بودیم... اینجا هم ابوالف...
15 فروردين 1391

حموم سیزده

قبل از سیزده به در یعنی روز یازدهم رفتی حموم، مامان جون زحمت کشیدن و بردنت حموم، کلی سرحال بودی و می خندیدی اومدم عکس بندازم گریه کردی... اینجا هم بعد از حموم دایی حسن اومد و دید که پسری چه تمیز و ناز شده... ...
15 فروردين 1391

10 فروردین

بابا مجبور بود بابت کاری بره سفر، ما هم رفتیم خونه ی بابا جون، محمدرضا نوه ی داییه گل منه، حسابی با تو بازی می کرد و تو رو به خنده می انداخت، خیلی ناز می خندیدی، که فیلمش و گرفتیم، ولی نمی دونم چرا موقع عکس با محمدرضا جون تو همش گریه می کردی... تو خونه ی مامان جون اینا حسابی واسه خودت پادشاهی میکنی، همه بهت میرسن، همه دوستت دارن، باباجون مهدی که حسابی سعیشو می کنه بهت خوش بگذره، هر چی بخوای یا فقط کافیه بهش نگاه کنی دم دستته، خدا رحم کنه لوس نشی... اینم یه عکس نانازی...   ...
15 فروردين 1391

هفت سین

هفت سین خاله منا هفت سین مامان جون با سلیقه ی خاله مریم و مامان جون ...
9 فروردين 1391

سوغاتی ها

مامان جون اینا رفته بودن اصفهان مسافرت، برای گل پسر سوغاتی آوردن... از طرف مامان جون از طرف خاله مریم از طرف دایی هادی از زندایی صبا و دایی حسن ...
9 فروردين 1391

نشستن

تقریبا از شش ماهگی به بعد قشنگ میشینی، اینجا هم نشسته در حال بازی هستی، تازه دیگه دوست داری نشسته هم غذا بخوری... ...
7 فروردين 1391

دلتنگی

اینطور خوابیدی، دلم حسابی برای صدات و شیطونیهات و خنده هات و... تنگ شد... ...
7 فروردين 1391